Jun 2, 2010

آموخته هایی از چارلین چاپلین

آ موخته ام که با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

May 20, 2010

بالی بالی نیست

"سکس سکس!"، "ماری جوانا، ماری جوانا"، "حشیش، حشیش"، "ماساژ، ماساژ پلاس!"، "لیدی، لیدی" و صدها "..." دیگر. اینها عباراتی است که در جای جای بالی، جزیره ای نه چندان توسعه یافته در جنوب اندونزی که این روزها به سرزمین آمال بسیاری از مردم تبدیل شده است، به گوش هر جهانگرد خارجی بسیار آشنا به نظر می رسد. و همین ها بس که به سلب صفت اولی ذاتی آن رای دهیم.

ما در زبان فارسی یک ضرب المثل بسیار خوبی داریم که می گوید "آواز دهل شنیدن از دور خوش است". چند سالی هست که بویژه از زمان بمب گذاری سال 2002 در یکی از کلاب های شبانه این جزیره که طی آ ن چندین نفر از جمله چند شهروند غربی کشته شدند، رسانه ها و مطبوعات بویژه انواع غربی آن بالی را بالی کرده اند، اما اگر از نزدیک نگاهی عمیق و توسعه ای به این جزیره افسانه ای از نوع خودش داشته باشیم، و پای حرف دل بومیان این جزیره بشینیم، می فهمیم که بالی نه تنها بالی نیست، که حتی بسیاری از اوصاف شایع صناعی آن نیز سلبی است.

جزیره کمتر توسعه یافته با نزدیک به سه میلیون نفر جمعیت، بافت بسیار قدیمی و کهنه (البته نه از نوع تاریخی آن)، خانه ها و ساختمان ها کوتاه، گرفته و دلگیر، کوچه ها و خیابان های نسبتا کثیف، تنگ و باریک و غالبا یکطرفه و پراز انواع خودروهای قدیمی و فرسوده با سرنشینان بومی و ماشین ها مدل بالا با سرنشینان خارجی و انبوه موتور سیکلت های آلاینده و دوچرغه های عریان. این اولین تصویری است که در بدو ورود به بالی و گام نهادن در خیابان از مسیر فرودگاه بین المللی بالی تا هتل محل اقامت خود، کوتابیچ هتل، در ذهنم متبادر شد.

تصور عمومی بر این است جزیره ای همچون بالی که به گفته یک مقام اداره مهاجرت این جزیره روزانه بیش از هفت هزار جهانگرد خارجی به آن وارد می شوند، باید همانند سنگاپور سمبلی از پیشرفت وتوسعه یافتگی در ابعاد اقتصادی، صنعتی، اجتماعی و فرهنگی، دست کم در منطقه جنوب شرق آسیا باشد چراکه صرف نظر از منابع سرشار درآمدی از همین محل، نفس ورود روزانه هفت هزار جهانگرد خارجی خود اقتضائاتی از جمله همین توسعه یافتگی می طلبد. اما متاسفانه در این جزیره کمتر نشانی از توسعه یافتگی مدرن از جمله شبکه حمل و نقل پیشرفته همچون مونوریل، مترو و حتی شبکه اتوبوسرانی منظم، برج های بلند و سر به فلک کشیده، شبکه راه های توسعه یافته، شبکه فاضلاب شهری، سرویس های عمومی و بهداشتی، سرویس های اطلاع رسانی و ... به چشم می خورد. آنچه به وفور یافت می شود، مردمانی سخت کوش و رنج دیده، فقر و تنگدستی در سطح وسیع، اشتغال عمده مردم به شغل های کاذب و خدماتی، التهاب افکار عمومی نسبت به آینده و تصور فوق العاده منفی آنها نسبت به دولت مرکزی است.

تنها پارک فرهنگی و باستانی مالزی که در بالای یک تبه نیز واقع شده است، از کم ترین امکانات رفاهی و جذابیت فرهنگی و اجتماعی رنج می برد. تنها مجسمه یکی از خدایان هندو است که کمی توجه هر رهگذری را می تواند به خود جلب می کند، مجسمه ای که طرح توسعه آن 10 سال است که در دست ساخت است و از قراری که بومیان این منطقه می گفتند، با این روند 10 سال دیگر نیز تکمیل نخواهد شد. کثیف بودن و توسعه نیافتگی سواحل دریا و فرسودگی تجهیزات انواع بازی های دریایی و ساحلی آن نیز مشتی دیگری است از نمونه خروارها.

قبل از سفر به بالی، از طریق رسانه ها خیلی در مورد "سوسیلو بامبانگ یودهویونو"، رئیس جمهوری اندونزی و ویژگی های وی شنیده بودم، اما انگار آنها نیز از نوع همان اطلاعات و منابعی است که امروزه "بالی" را برای ما "بالی" کرده اند. "فساد، رشوه و دزدی" اولین پاسخ در ارتباط با هرگونه سئوالی نسبت به رئیس جمهوری اندونزی و دولت وی است که از غالب شهروندان این کشور، نه فقط در بالی، بلکه حتی در جاهای دیگر نیز می توان شنید.

زندگی مردمان بالی را باید مرهون جذابیت های طبیعی و نه توان مدیریتی دولت مرکزی اندونزی دانست. بیش از 60 درصد مردم این جزیره که اغلب هندو هستند، از صنعت توریسم و شغل های خدماتی برای جهانگردان ارتزاق می کنند، هرچند نباید فراموش کرد که در کنار بی عرضگی دولت مرکزی نسبت به مدیرت صحیح منابع، دادن آزادی بی حد و مرز برای انجام هر کاری نیز مزید بر جذابیت های طبیعی این جزیره برای جذب گردشران خارجی شده است.

البته ناگفته نماند که جهانگردان خارجی این جزیره تصنعا "آمالی" شده نیز از سر انتخاب واقعی به این جزیره نیامده اند. سواحل نه چندان تمیز کوتابیچ، نوسادوآ و ... ، کلاب های شبانه پررونق خیابان لگیان، وفور انواع مواد مخدر و... چیزی منحصر به فرد برای بالی نیست، بلکه در بسیاری از کشورهای جهان حتی در دور دست آفریقا نیز یافت می شود. اما ببینیم دلایل برخی از جهانگردانی که به بالی سفر کرده اند. جولیا، پسر 24 ساله ایتالیایی است که به همراه یک تیم 20 نفره از دختران و پسران هم سن و سال خود به همراه تور به بالی آمده است، می گوید اگر همین تفریحات را می خواستم در کشور خودم یا هر کشور اروپایی دیگر انجام دهم، می بایست پول سه ماه حقوق پدر خود را خرج می کردم. اما من تنها با دو هزار دلار به بالی آمده ام. می گویم چرا به خاورمیانه از جمله ایران، امارات و کویت نرفته ای؟ می گوید ایران امنیت ندارد. می پرسم چرا به سواحل بکر آفریقا نرفته ای؟ می گوید از آفریقایی ها می ترسم و تازه پرواز هم وجود ندارد. می پرسم چرا به آمریکا نرفته ای؟ می گوید دور است و گران.

اویان، دختر18 ساله استرالیایی نیز چندان از سفر به بالی خشنود نیست اما از اینکه در کنار خانواده اش است، چندان ناراضی هم به نظر نمی رسید. می گوید اما هرگز دوباره به بالی سفر نخواهد کرد. عمار حسین نیز یک کارگر بنگلادشی است که می گوید برای یافتن شغل و یا مهاجرت به استرالیا یا نیوزیلند به بالی آمده و مجبور است برای مدتی در این جزیره بماند.

به ندرت و با شک و تردید می توان گفت که خیلی ها به خاطر خود بالی به بالی آمده اند. ایرانی ها اغلب می خواهند از داخل فرار کنند و برای چند روزی هم که شده در داخل کشور نباشند و در این بین مالزی و جزیره بالی اندونزی بهترین و سهل ترین گزینه است. بسیاری از اتباع بنگلادش، فیلیپین، هند، تایلند، کامبوج و ... نیز کارگر هستند که به امید کار و یا مهاجرت به کشور دیگر به بالی آمده اند. اروپایی ها و استرالیایی ها هم که تکلیفشان معلوم است برای پایین بودن هزینه تفریحات اولیه که در کشور خودشان نیز هست، به این جزیره آمده اند. خیلی های دیگر نیز مثل خود من برای تمدید ویزای خود در کشور محل اقامت خود مجبور به سفر کوتاه مدت به این جزیره شده اند! پس خود بالی چی؟ به نظر من که اگر نگویم هیچ، واقعا بالی بالی نیست!

May 8, 2010

در سردابه های شیطان

استنلی میلگرم در سال 1963 یک آگهی در روزنامه های امریکا به چاپ رساند و از داوطلبانی که می خواستند قدرت حافظه خود را آزمایش کنند،خواست تا آخر هفته به آزمایشگاه او بیایند.در این آگهی امده بود که این آزمایش بیشتر از یک ساعت وقت انها را نمی گیرد و به هر داوطلب 5 دلار دستمزد داده می شود.روز مقرر نزدیک به صد نفر مقابل آزمایشگاه میلگرم صف کشیدند.دکتر میلگرم نگاهی به جمعیت انبوه انداخت...آدم ها از بیست تا پنجاه ساله خودشان را به آنجا رسانده بودند.قسمت اول نقشه اش درست از آب در آمده بود.

بعد دکتر ،آنها را یکی یکی به اتاق آزمایش برد.به آنها گفت که برنامه آزمایش کمی تغییر کرده و آنها می خواهند میزان تاثیر تنبیه بر یادگیری را اندازه گیری کنند.خودش پشت میزی نشست و از داوطلب (الف) خواست پشت دستگاهی شوک الکتریکی بنشیند.آن دو از پشت دیوار شیشه ای ،شخص سومی را می دیدند که در اتاق مجاور روی یک صندلی شکنجه نشسته بود و دست ها و پاهایش را بسته بودند.دکتر از شخص سوم سوال می کرد و هر بار که او اشتباه جواب می داد،از داوطلب (الف) می خواست دکمه شوک را فشار دهد.بعد فریاد های مرد بیچاره اتاق را پر می کرد.

دکتر برگه سوال ها را کنار می گذاشت و دستور می داد که شوک دوباره تکرار شود.شرکت کننده (الف) که حسابی از ماجرا خوشش آمده بود،باز دکمه را فشار می داد و بار دیگر فریاد های طرف سوم بلند می کرد.دکتر می دانست که دستگاه شوک خراب است.شرکت کننده (ب) هم که به صندلی بسته شده بود،یک بازیگر حرفه ای بود و وظیفه داشت بعد از فشار هر دکمه،نقش یک انسان شکنجه شده را بازی کند؛فریاد بکشد،گریه کند و ملتمسانه از آنها بخواهد که او را رها کنند.اما هیچ کدام از فریاد های او،داوطلب (الف) را از فشار دکمه ها باز نمی داشت.دکتر دستور می داد و داوطلب با هیجان دکمه را فشار می داد.بعضی وقت ها،داوطلب (الف) خودش وارد عمل می شد،سوال می پرسید،وقتی جواب اشتباه می شنید،ولتاژ را بالا می برد و دکمه را فشار می داد!

آزمایش های میلگرم واقعا بی رحمانه بود،اما بی رحمی انسان ها را هم بر ملا می کرد.

او با این آزمایش ساده نشان می داد ،انسانها بیشتر از آنکه به حال زیر دستان خود دل بسوزانند،نگران اطاعت از دستورات ما فوق هستند.آدم ها بیشتر از آنکه به وجدان خود فکر کنند،تحت تاثیر موقعیتی قرار می گیرند که در آن قرار گرفته اند.

پیش از آزمایش میلگرم،آدم ها هنوز در این فکر بودند که چگونه سرباز های نازی حاضر شده بودند روزانه پنج هزار نفر را در کوره های آدم سوزی بیندازند و عین خیالشان هم نباشد،آیا آنها تحت تاثیر مواد مخدر و یا هیپنوتیزم بودند؟

آزمایش های میلگرم جوابی برای این سوال پیدا کرد.

سرباز ها اگر چه مجبور به کاری غیر انسانی شده بودند،پیش از هر چیز به اطاعت و تبعیت می اندیشیدند.آنها هنگامی که با شلیک گلوله دیگران را از پا در می آوردند و میلیون ها نفر را در گورهای دسته جمعی می ریختند،حتی لحظه ای هم به وجدان خود رجوع نمی کردند.پشت دستگاه شکنجه نشسته بودند و بعد از شنیدن هر فرمان دکمه را فشار داده بودند

دکتر میلگرم در مقاله ای با عنوان (( خطرات سر سپاري)) نوشت:

من در آزمایش های خود نشان دادم که که یک انسان عادی حاضر است صرفا به خاطر دستور یک دانشمند پیش پا اُفتاده ،انسان دیگری را تا حد مرگ عذاب دهد.جیغ های مرد شکنجه شونده هیچ تاثیری بر وجدان او ندارد.انسان ها دوست دارند وقتی دستوری به آنها داده می شود تا آخر ان را عملی کنند

در همان سالها بود که گروه (پینک فلوید) در البوم دیوار خود سرود:((وقتی بزرگ شدیم و به مدرسه رفتیم/معلم هایی بودند که هر طور می توانستند/بچه ها را آزار می دادند/با طعنه زدن/و افشا کردن هر نقطه ضعفی که آنها با وسواس پنهان کرده بودند/اما در شهر همه خوب می دانستند/وقتی معلم ها شب به خانه بر می گردند/زنان چاق و روانی شان/آنها را میان انگشتشان فشار می دهند/تا جانشان در آید.))

شش سال بعد،در اوج جنگ ویتنام،میلگرم نامه ای از یک سرباز آمریکایی دریافت کرد که در سال 1963 در آزمایش او شرکت کرده بود.سرباز نوشته بود:((من نمی دانستم چرا در آن لحظه باید کسی را عذاب دهم.اما حالا که در جنگ هستم می فهمم که تنها عده معدودی از آدم ها وقتی کاری خلاف وجدانشان انجام دهند،متوجه اشتباهشان می شوند.در جنگ هر روز و هر ساعت تجربه اتاق شکنجه تکرار می شود.ما تحت تاثیر دستور ما فوق دست به کارهای می زنیم که با اعتقاداتمان تضاد کامل دارد.))

میلگرم مدت ها درباره آزمایشش در روزنامه ها حرف زد و مصاحبه کرد.

او می گفت :قدرت مطلق،فساد مطلق می آورد.انسان هایی که ناگهان در جایگاه قدرت قرار گرفته اند،طبیعت حیوانی خود را بر ملا می کنند و از آزار دادن دیگران لذت می برند.اما ایا قدرت ذاتا فساد آور است؟

در سال 1971 دکتر زیمباردو در دانشگاه استنفورد آزمایشی انجام داد که بار دیگر جهان را لرزاند.

گويي اين دو دوست كمر بسته بودند تا هويت انسان را لگد مال كنند و به بشريت بفهمانند كه انسانها،انسان نيستند كه گرگ يكديگرند.آزمايش فيليپ زيمباردو كه به (( زندان استنفورد)) مشهور شد آنقدر براي جهان تلخ و تكان دهنده بود كه مي توانيد صدها مقاله پيرامون آن در سايتهاي اينترنتي پيدا كنيد

زیمباردو از طریق یک آگهی در یک روزنامه افراد داوطلب را جمع کرد.به داوطلبان گفته شد که آنها قرار است دو هفته نقش زندانی و زندانبان را بازی کنند و به ازای هر روز 15 دلار خواهند گرفت.پنجره های آزمایشگاه دانشگاه استنفورد را پوشاندند و آنجا را تبدیل به زندان کردند.داوطلبان هر کدام در نقش خود (زندانبان و یا زندانی) وارد آزمایشگاه زندان شدند.دوربین های مدار بسته،مستقیما رفتار آنها را برای گروه آزمایش کننده پخش می کرد.بعد گذشت چند روز خشونت آنچنان بالا گرفت که کنترل داوطلبان از دست خارج شد و دکتر زیمباردو ازمایش را نیمه کاره پایان داد

واقعا عجیب بود.زیمباردو و گروه او از میان هفتاد نفر داوطلبی که به دانشگاه آمده بودند،24 نفری را انتخاب کرده بود که از نظر روانی سالم تر به نظر می رسیدند.اما همه آنها در روزهای پایانی رفتاری کاملا سادیستی از خود نشان می دادند.زندانبان ها حتی رفتن به دستشویی را هم موکول به اجازه کرده بودند و به هیچ کس اجازه نمی دادند که به دستشویی برود.بعد زندانی ها را به دستشویی بردند و آنها را مجبور کردند که با دستهای خالی توالت ها را تمیز کنند!بعضی را مجبور کردند بدون لباس روی زمین سفت بخوابند!!در پایان ،کار به شکنجه های جسمی و جنسی هم کشیده شد

زیمباردو کاملا اتفاقی (با انداختن سکه) افراد را به دو گزوه زندانیان و نگهبانان تقسیم کرده بود،اما بعد از آزمایش زندانی ها آنقدر ترسیده بودند که فکر می کردند زندانبان ها به خاطر جثه بزرگترشان انتخاب شده اند..حقیقت این بود که هیکل زندانیان و زندانبان ها با یکدیگر زیاد تفاوت نداشت.آنچه باعث شده بود زندانیان اینقدر احساس حقارت کنند لباس آنها بود.زندانبان ها یونیفرم های تمیز و اتو کشیده به تن داشتند،در صورتی که لباس زندانیان کرباس بود،آنها حتی لباس زیر هم نداشتند.نگهبان ها باتوم های چوبی نیز داشتند و مهم تر اینکه عینک های آفتابی که با زندانی ها چشم در چشم نشوند.

روز قبل از آزمایش،زندانبان ها را در یک سالن جمع کردند.به آنها هیچ دستورالعمل خاصی داده نشد.جز اینکه حق ندارند از خشونت جسمانی استفاده کنند.(( شما مسئول کنترل و اداره زندان هستید.به هر شیوه که می خواهید))

اما تنها بعد از گذشت چند روز زندانبان ها چنان خشن شده بودند که زیمباردو هم از آنها می ترسید.زندانبان ها بر عکس زندانی ها می توانستند در ساعات خاصی به مرخصی و خانه بروند آنها انقدر از این این قدرت سادیستی خوششان آمده بود که در ساعت های اضافه کاری هم آنجا می ماندند بدون اینکه توقع افزایش حقوق داشته باشند.

زندانی ها دمپایی پلاستیکی به پا داشتند و به جای اسم با شماره آنها را صدا می زدند.یک زنجیر هم به دور پای آنها بسته بودند تا مدام به آنها یاد آوری کنند که زندانی هستند،نه موجودات آزمایشی.برای اینکه موقعیت طبیعی تر جلوه کند پیش از آزمایش به زندانیان گفته شد که در خانه بمانند و منتظر تماس آنها باشند.بعد پلیس ها را به در خانه آنها فرستادند تا آنها را به جرم حمل اسلحه دستگیر کنند.پلیس ها هنگام دستگیری حقوقشان را به آنها متذکر شدند.در اداره پلیس از آنها انگشت نگاری شد و بعد با ماشین حمل زندانی به ((آزمایشگاه زندان)) منتقل شدند.

رفتار زندانبان ها آنقدر بد بود که روز دوم شورشی در زندان آغاز شد.نگهبانان با مهارت ((و البته با خشونت)) شورش را مهار کردند.بعد زندانیان را به دو گروه تقسیم کردند.بعضی ها را سلول خوب اسکان دادند و بقیه را در سلول های بد.به این ترتیب آنها در بین زندانیان این تصور را به وجود آوردند که بین آنها خبر چین وجود دارد..این شیوه به قدری موثر بود که دیگر شورش کلانی در زندان صورت نگرفت.جالب تر از همه اینکه در همان زمان این شیوه عینا در زندان های آمریکا صورت میگرفت

.آیا ریشه های خشونت طلبی انسان ها در اعماق وجودشان،ریشه ها و سر چشمه های مشترکی دارد؟

زیمباردو خودش شخصا اعتراف کرد که آنقدر جذب آزمایش شده بود که از روز سوم خودش هم به عنوان رئیس زندان وارد عمل شد.روز چهارم خبر رسید که زندانی ها نقشه فرار دارند.زندانبانها تصمیم گرفتند که زندانیان را به یک زندان متروک که دیگر پلیس از ان استفاده نمی کرد ،منتقل کنند.خوشبختانه پلیس به انها اجازه استفاده نداد.((به خاطر مسائل بیمه)). و این عصبانیت زندانبان ها را بر انگیخت.در روز های بعد سختگیری به اوج خود رسید.آنها زندانیان را مجبور می کردند ساعتها شنا بروند و یا برایشان آواز بخوانند.آنها را برهنه می کردند و به تحقیرشان می پرداختند.بعد برای شکنجه،غذای آنها را به حداقل رساندند.

شب ها وقتی گمان میشد دوربین ها خاموش است و گروه آزمایش کننده دانشگاه را ترک می کردند،رفتار های سادیستی زندانبان ها به اوج می رسید.گروه آزمایش با دیدن صحنه های خشونت در نیمه شب به راستی شوکه شدند.بسیاری از شرکت کننده ها تا مدت ها از فشار روانی رنج می بردند.آزمایش در روز ششم تمام شده اعلام کردند.تقریبا تمام زندانبان ها از پایان زود هنگام آزمایش ناراحت بودند.

تجربه زندان استنفورد در رسانه ها بازتاب گسترده ای داشت.این آزمایش(( به پيروي از آزمايش ميلگرم)) به آدم ها فهماند خیلی هم به مهربانی هم امید نبندند.شهروندان بی آزارند چون دست و پایشان بسته است.کافی است کمی به آنها مجال بدهی تا وحشیانگی درون خود را آشکار کنند.

دو زندانی استنفورد در روز های اول آنچنان تحت فشار عصبی قرار گرفتند که زیمباردو بلافاصله آنها را با دو نفر دیگر جایگزین کرد.یکی از زندانی ها خود زنی کرد.یکی از شدت ترس لال شده بود ((البته معلوم شد او خودش را به مریضی زده تا از آن زندان لعنتی خلاص شود.زیمباردو او را معالجه کرد و به زندان بر گرداند.)) زندانی شماره 416 آنقدر از رفتار زندانبان ها آزرده بود که دست به اعتصاب غذا زد.او را به سلول انفرادی انداختند.بعد زندانبان ها به زندانیان گفتند اگر می خواهند زندانی شماره 416 از انفرادی آزاد شود باید همه پتو های خود را تحویل دهند.زندانیان ترجیح دادند همه پتوهای خودشان را داشته باشند و زندانی شماره 416 تا صبح از سرما بلرزد.زیمباردو از این رفتار آنقدر شوکه شده بود که شخصا وارد عمل شد و به زندانبانها گفتند زندانی انفرادی را آزاد کنند.

بعد زیمباردو به زندانیان گفت که اگر تمام در آمد خود را((روزی 15دلار)) به زندانبان ها ببخشند،همان روز آزاد می شوند.بیشترشان بلافاصله قبول کردند..زیمباردو نوار های زندان را برای پنجاه نفر از دوستانش نمايش داد.تنها يك نفر از آنان – يك زن – گفت كه اين آزمايش غير اخلاقي بوده است.٤٩ نفر ديگر يا خنديدند و يا آرزو داشتند كاش جاي زندان بانها بودند

دو ماه بعد از آزمایش،مجری برنامه تلویزیونی توانست زندانی شماره 416 )که بیش از دیگران مورد شکنجه و آزار قرار گرفته بود) و خشن ترین زندانبان (که خود را جان وین می نامید) روبروی هم قرار دهد.آنها گفتند رفتارشان آن طور بوده چون فکر می کردند از آنها چنین انتظاری می رود و قرار است کلیشه زندانیان و زندانبانها را در سینما بازی کنند.با این حال هر دو اعتراف کردند ماجرا در ابتدا با بازی کردن شروع شده و بعد این نقش انقدر درونی شده که کنترل از دستشان خارج شده است.پس از آن اریک فروم نقد تندی بر آزمایش زندان استنفورد نوشت.او گفت نتیجه زیمباردو از این آزمایش بسیار ساده انگارانه بوده است و نتایج حاصل از این زندان آزمایشگاهی را نمی توان به جامعه واقعی تعمیم داد. زیمباردو به این انتقاد ها جوابی نداد،چرا که شانس با او یار بود.چند ماه بعد از پایان آزمایش او،رسوایی های زندان های سن کوئنتین و اتیکا در آمریکا بر ملا شد.

زندانیان اتیکا در سال 1971 شورشی عظیم به راه انداختند.آنها خواستار امکانات رفاهی،حمام و امکان ادامه تحصیل بودند.شورش با حمله پلیس و کشته شدن 40 نفر پایان یافت.رسانه ها نوشتند زندانی ها در هنگام حمله گلوی گروگانها را بریده اند.اما بعد خبر رسید بیشتر گروگانها با گلوله های پلیس از پای در آمده اند.تجربه زندان اتیکا نتایج آزمایش زیمباردو را به کلی تایید کرد

آدمها وقتی اجازه بیابند هر کاری را که بخواهند انجام می دهند.یک افسر پلیس وقتی به این مقام می رسد،مکن است به راحتی سو استفاده از دیگران را آغاز کند.در واقع موقیعت است که رفتار آدمها را شکل می دهد و نه باورهای شخصی آنها.

تجربه زندان استنفورد و اتیکا و سن کوئنتین در هزاره سوم هم تکرار شد.زندان ابو غریب که در زمان رژیم صدام به زندان شکنجه مشهور بود،بعد از حمله آمریکا و سقوط صدام باز هم شکنجه گاه باقی ماند.عکس هایی که از زندانیان برهنه ابوغریب به بیرون نشت کرد،اگر چه برای روزنامه ها بسیار جنجال آفرین بود، اما خبر تازه ای در بر نداشت.سربازان آمریکایی و انگلیسی این بار در عراق به مدل میلگرم و زیمباردو تجسم بخشیده بودند.

در سال 1984 تنها 4000هزار زندانی سیاسی در این زندان کشته شده بودند و اجسادشان تحویل کارخانه های صابون سازی شده بود.اما در سال ٢٠٠٣ و ٢٠٠٤ وحشيگري تفاوتي با رژيم بعثي سابق نداشت.زندانبانها سگ ها را به جان زندانیان برهنه می انداختند.آنها را با صندلی کتک می زدند و با پوتین بر روی پاهای برهنه شان می پریدند.مردها را مجبور می کردند لباس زنانه بپوشند و از زندانیان برهنه زن و مرد فیلمبرداری می کردند.یک بار یک زندانی را روی جعبه ای قرار دادند و کیسه های ماسه روی سرش گذاشتند و به اعضای بدنش سیم وصل کردند تا ادای شوک الکتریکی را در آورد.(تکرار عینی آزمایش میلگرم در دنیای واقعی).زندانبانهای زندان ابو غریب روی بدن زندانیان دشنام می نوشتند،به گردن آنها قلاده می بستند،لامپهای شیمیایی را می شکستند و روی بدن زندانیان مایع فسفری می ریختند،روی آنها ادرار می کردند،اسلحه خود را روی شقیقه شان فشار می دادند،به آنها تجاوز جنسی می کردند.یک بار صورت یک زندانی را به دیوار کوبیدند و بعد خودشان بخیه زدند.عکس های بعدی از این هم تکان دهنده تر بود.زنها و مردهایی که کنار اجساد ایستاده بودند و عکس یادگاری انداخته بودند.

یمباردو گفت بار دیگر کسالت زندانبانها و احساس قدرت،آنها را به سوی سوءاستفاده های غیر انسانی و رفتار پورنو گرافیک سوق داده است.زندان ذاتا یک تجربه غیر انسانی است و در هر دولتی نمود پیدا کند (رژیم صدام و یا آمریکا) به سوءاستفاده خواهد انجامید.سربازان امریکایی در موقعیتی مشابه زندان استنفورد قرار گرفته بودند و طبیعی بود که دست به چنین کاری بزنند.بعد گفته شد سربازان تحت تاثیر مافوقهای خود در پنتاگون بوده اند و از دونالد رامسفلد مجوز رسمی داشته اند.تفاوتی نداشت.این مدل هم تجربه تلخ تر از میلگرم را اثبات می کرد.

زندانبانهای ابوغریب با پوشاندن سر زندانیان در یک گونی،بیش از هر چیز انسان بودن انها را انکار کرده بودند.

اگر شما بر انسانی قدرت بیابید که به خاطر لباس و یا طرز زندگی اش در زندان،شباهتی به انسان ندارد،راحت تر به رفتارهای غیر انسانی روی می آورید.

شیفتگان نازی آنچنان شیفته خون آریایی خود بودند که به راحتی یهودیان را در کوره ها می انداختند.با این همه یک سوال هنوز ذهن را می آزارد:

. اگر قدرت ذاتا فساد آور است،آیا همه ما مشغول سوءاستفاده از زیر دستان خود نیستیم؟

نوشته بزرگمهر شرف الدين. منتشر شده در شماره ١٧٧ مجله چلچراغ سال ١٣٨٤

Apr 14, 2010

حوزه الرضا؛ نگینی در منتهی الیه شرق عالم


قطعا همه ماها خیلی وقت ها احساس کرده و دیده ایم که وجود بعضی چیزها در بسیاری از جاها نه تنها شگفت انگیز، بلکه حتی خارق العاده و باورنکردنی به نظر می آید. تصورش را بکنید که در یک بیابان خشک، ناگهان با یک چشمه آب سرد مواجه شوید! یا در یک دشت کویر ناگهان با گلی ترد و سرحال مواجه شوید، چه حسی به شما دست می دهد؟
حوزه امام رضا در مالزی، یا آنچه مالزیایی ها با لهجه درهم آمیخته خود "حوزه الرضا" می نامند، به نظر من همچون نگینی آمد که در منتهی الیه شرق عالم اندیشه و تفکر عظیمی را نمایندگی می کند. اندیشه و تفکری که از لحاظ تاریخی جایگاه چندانی در این منطقه از جهان نداشته و اکنون این حوزه به تنهایی مسئولیت توسعه، ترویج و نمایندگی آن را در این نقطه از عالم بر عهده دارد.
مالزی از جمله کشورهایی است که از لحاظ عقیدتی در سیطره اهل تسنن بوده و باوجود همه ادعاهایی که در مورد آزادی مذهب دارد، حساسیت بسیار زیادی نسبت به فعالیت سایر ادیان و فرقه های دینی و مذهبی دارد. با اینحال، مذهب شیعه از جمله مذاهبی است که به رغم دشواری های بسیار توانسته در این کشور تا حدودی جای پای خود را باز کند. در این کشور بر اساس اطلاعات رسمی و غیر رسمی نزدیک به سی هزار شیعه وجود دارد که از این میان نزدیک به 90 درصد آنها حول حوزه علمیه امام رضا (ع)، واقع در کنبگ، از توابع ایالت سلانگور این کشور گرد هم آمده اند.
حوزه علمیه امام رضا در مالزی، از سال 1383 هجری شمسی و زیر نظر "جامعه المصطفی" قم فعالیت خود را آغاز کرده و توانسته دوره های آموزشی فراوانی از جمله در زمینه های علمی، فقهی، دینی، قرآن و نیز آموزش زبان فارسی و عربی دایر کرده و تعداد زیادی از جوانان این خطه حتی از میان اهل سنت را به خود جذب کند.
بهانه ای دست داد تا به همراه جمعی از دوستان بازدیدی از حوزه داشته باشیم. واقعیت این بود که حوزه علمیه امام رضا مراسم عزاداری تدارک دیده بود که ما نیز به آن دعوت شدیم. با اینکه از کوالالامپور تا مقر این حوزه راه بسیار طولانی را سپری کردیم، اما به جد می گویم که لبخند مالایایی های شیعه که بی صبرانه منتظر ما بودند و انصافا استقبال گرمی که از ما به عمل آوردند، همه خستگی مان را از تن بدر کرد.
در حضور و بازدید دوساعته از حوزه امام رضا در روز گذشته برای اولین بار در این کشور غریب این احساس به من دست داد که در ایرانم. دیوار های داخل حوزه مزین به عکس هایی از امام خمینی (ره) و نیز آیت الله فاضل لنکرانی بود. ضمن آنکه اشعار و دستنوشته هایی از اشعار فارسی در مدح ائمه اطهار و نیز ترجیع بند معروف محتشم کاشانی "باز این چه شورش است که در خلق عالم است..... باز این چه نوحه چه عزا و چه ماتم است" بیش از هر چیز ما را به وجد در می آورد.
نکته جالب دیگر اینکه تقریبا تمامی افرادی که ما با آنها سروکار داشتیم کاملا فرهنگ ایرانی داشته و به زبان فارسی نیز مسلط بودند. من که اصلا باورم نمی شد اینجا باید با مالایی ها فارسی!! صحبت کنم. بیشتر آنها با دیدن ما به قدر خودمانی رفتار کردند که احساس کردم یک لحظه در بین خانواده ام هستم. دست دادن به سبک ایرانی، روبوسی خودمونی، و در برخی موارد نیز بوسیدن دست بزرگترهایی که همراه من بودند ، همه نشانه هایی از فرهنگ ایرانی بود که من برای اولین بار در مالزی دیدم.
محمد کامل زحیر بن عبدالعزیز که مسئولیت اداره این حوزه را بر عهده دارد، از خودش و فعالیت های این حوزه برایمان تعریف کرد. گفت حدود ده سال در حوزه های علمیه قم درس خوانده است. ازش پرسیدم که مالزی چقدر شیعه دارد؟ گفت که من به سبک خودم حساب می کنم. شش هزار مرد (مسئول خانواده) داریم که اگر ضربدر پنج کنیم، می شود سی هزار نفر. گفتم که مالایایی های که معمولا خانواده پر جمعیت دارند چرا ضربدر پنج؟ با خنده گفت که شیعیان اینجا هم مثل ایرانی ها فرزند کمتر را ترجیح می دهند. با اینحال جالب بود که این عدد همان عددی است که از طریق رسمی و غیر رسمی اعلام شده است.
محمد کامل معتقد است که روند شیعه گرایی در این کشور از چند سال پیش رو به افزایش بوده است. به وپژه از زمانی که عبدالله احمد بداوی (نخست وزیر سابق این کشور) مجوز فعالیت به گروههای دینی و مذهبی البته به صورت محدود را داد. به اعتقاد وی این حوزه تعداد زیادی از جوانان این منطقه را به خود جذب کرده و به طور مرتب و در مناسبت های مختلف همچون ایام محرم، ماه مبارک رمضان، ماههای رجب و صفر، بعثت و تولد پیامبر اکرم، ایام شب های قدر و ... برنامه های گسترده ای برگزار می کند.
ساختمان حوزه علمیه یک ساختمان چهار طبقه است که نمازخانه و کلاس های درس آن در طبقه چهار آن واقع شده است. نمازخانه کوچک آن، و تقسیم بندی زیبایی که بین قسمت زنانه و مردانه صورت گرفته بود، مرا یاد مساجد قدیمی و گلی خودمان می انداخت. به هنگام ورود ما دخترکان و پسرکان کوچک و نوجوان مشغول خواندن قرآن و اقامه نماز بودند. که پس از اتمام آن به احترام ما بلند شدند و خیلی خودمونی حال و احوال کردند.

Mar 8, 2010

مصاحبه ای خواندنی با خدا

I dreamed I had an interview with God
در رویا دیدم که دارم با خدا مصاحبه می‌کنم
God asked
خدا از من پرسید
So you would like to interview me?
مایلی از من چیزی بپرسی؟
I said, If you have the time
من گفتم، اگر وقت داشته باشید
God smiled
با لبخندی گفت
My time is eternity
وقت من ابدی است
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
I asked
پرسیدم
What surprises you most about human kind?
چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟
God answered
خدا پاسخ داد
That they get bored with childhood
آدم ها از بودن در دوران کودکی خسته می شوند
They rush to grow up, and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند، و سپس
long to be children again
حسرت دوران کودکی را می خورند
That they lose their health to make money
اینکه سلامتی خود را صرف کسب ثروت می کنند
And then
و سپس
Lose their money to restore their health
ثروتشان را دوباره خرج بازگشت سلامتیشان می کنند
That by thinking anxiously about the future
چنان با هیجان و نگرانی به آینده فکر می کنند
They forget the present
که از زمان حال غافل می شوند
Such that they live in neither the present
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند
And not the future
و نه در آینده
That they live as if they will never die
اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هیچوقت نخواهند مرد
And die as if they had never lived
و آنچنان می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
God's hand took mine
خداوند دستهای مرا در دست گرفت
And we were silent for a while
و ما برای لحظاتی سکوت کردیم
Then I asked
سپس من پرسیدم
As the creator of people
به عنوان خالق انسانها
What are some of life's lessons you want them to learn?
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟
God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد
To learn they can not make any one love them
یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
But they can do is let themselves be loved
اما می توانند طوری رفتار کنند که محبوب دیگران شوند
To learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند
To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
But is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
To learn to forgive by practicing forgiveness
یاد بگیرند دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love
یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید
But it can take many years to heal them
ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید
To learn that there are people who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند
But simply have not yet learned how to express or show their feelings
ولی نمیدانند چگونه احساسشان را ابراز کنند
To learn that two people can look at the same thing
یاد بگیرند و بدانند دو نفر می توانند به یک موضوع واحد نگاه کنند
But see it differently
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد
To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست همدیگر را ببخشند
But they must also forgive themselves
بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند
Thank you for your time, I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
Is there anything else you would like your children to know?
آیا چیز دیگری هم وجود دارد که دوست داشته باشید تا آنها بدانند؟
God smiled and said
خداوند لبخندی زد و پاسخ داد
Just know that I am here
فقط اینکه بدانند من اینجا "با آنهاهستم
ALWAYS
همیشه

منبع: ناشناس

Feb 25, 2010

ماهاتیر محمد؛ مرد همیشه نستوه

چند سال پیش که استاد بزرگوارم دکتر کاظم معتمدنژاد در کلاس های درس "مطالعات انتقادی" با آب و تاب از کوشش های رهبران جهان سوم همچون نلسون ماندلا، گاندی، آلنده، مصدق، جمال عبدالناصر، ماهاتیر محمد و.... برای سلطه زدایی از نظام روابط بین الملل و تلاش برای برقراری نظم نوین جهانی در ارتباطات جهانی سخن می گفت، هرگز باور نمی کردم که روزی با یکی از همین رهبران و درواقع آخرین بازمانده از نسل رهبران مبارز جهان سوم و یا بهتر بگویم جهان در حال توسعه خواهم نشست و رودر رو سخن خواهم گفت.

چند روز پیش فرصتی داد تا برای سومین بار در یکسال گذشته و شاید آخرین بار با ماهاتیر محمد دور یک میز نشسته و از وی سئوالاتی در مورد دغدغه های پیشینم و آنچه که آن سال ها در سر کلاس های درس دکتر معتمدنژاد برای ملکه شده بود بپرسم.

خیلی خوب و درست حدس می زدم. مثل بار اول که به دیدن او رفتم؛ بازهم به محض دیدنش به معنی واقعی کلمه جا خوردم. دیگر یقین پیداکردم که او دقیقا همان کسی است که از سالها پیش در ذهنم ملکه شده بود. مردی با قد متوسط و با اعتماد به نفس بالا، افتاده و متواضع اما محکم و استوار، خسته و نحیف از پنجاه سال مبارزه و تلاش، اما همچنان محکم و با اراده، چشمانی نافذ و بیانی بسیار صریح و باصلابت.

ماهاتیر محمد اغلب مردی عجیب و اسطوره ای می نمود. از آرمان هایش در دوران پس از استقلال و روابطش با دیگر رهبران مبارز و از نوع خود می گفت. او مرد پدیده هاست. برخلاف بسیاری از رهبران مدعی در دیگر کشورها، در هیچ دوره ای بازنمانده و درجا نزده است. نه در عصر مبارزه برای استقلال یا دوران پس از آن، نه در عصر نوگرایی و توسعه، نه در عصر جهانی سازی و اکنون نیز در حال گذار از جامعه اطلاعاتی!. بسیار به روز و صاحب خلاقیت، ابتکار و پیش بینی است.

ماهاتیر برخلاف خیلی از رهبران جهان سوم که منتظرند تا آینده برسد، خیلی زودتر آن را و اقتضائاتش را دریافته و می بیند. نا گفته نماند که 15 سال پیش برنامه سند چشم اندازه توسعه بلند مدت مالزی (Malaysia2020) را تدوین و نوشت که در سر لوحه آن آمده است: مالزی باید در سال 2020 به یکی از پیشروترین کشورهای دانش پایه، پیشرفته و پردرآمد در جهان تبدیل شود.

ماهاتیر محمد در عین امیدواری و اطمینان به آینده ای که خود و دیگر رهبران این کشورهوشمندانه برای مالزی تدوین کرده، به همه چیز انتقاد می کرد. به آمریکا و انگلیس، به روسیه و چین، به دولت های اسلامی، به رهبران فلسطینی، به اتحادیه اروپا، به ایران، و حتی به دولت خود مالزی که خود در روی کار آوردن آن دستی بسیار داشت. او انگار بیشتر نیمه خالی لیوان ها را می بیند. اما انصافا چه زیبا و منصفانه می بیند! می گوید "آنچه را که ما داریم، از آن ماست. باید برای آنچه که نداریم تلاش کرد". به همه چیز نقد داشت. البته نقدش از سر ضعف و تلاش برای سرپوش گذاشتن بر بی خردی ها و ناتوانی ها یا توجیه سازی از جنس نقد دیگر رهبران کشورهای در حال توسعه و جهان سوم نیست.

نقدش از جنس دیگری است. سازنده، دیالکتیکی و ترقیخواه است. نمی خواست چون خود نمی توانست، یا نمی تواند! توجیه کند. نمی خواهد دیگران را تخریب و از آنها پلی بسازد. در مورد آنچه که می گوید و نقد می کند، همه چیز را می بیند و می داند. علی رغم موجی از جنجال ها که همین رویه اش در این کشور و حتی در جهان ایجاد کرده، اما به ندرت کسی توانسته خلاف ادعاهایش را مستند و منطقی ثابت کند.

او منتظر نقد نقدهایش و با آنچه که من روشنگری می نامم، هست. حتی اگر تبلیغ سیاه یا خاکستری باشد. نقد را به خوبی می پذیرد و درصدد پاسخگویی به آن در اولین فرصت ممکن بر می آید. در وبلاگش عمدتا میزبان و پاسخگوی همین نقدها یا پروپاگانداهاست. مخالف و منتقد خود را خیلی زیبا همچون آینه ای می نامد که او خود را در آن می یابد. اگر نباشد چطور بفهمد که درست کار می کند یا خیر.

اگرچه به دیکتاتوری در دوران زمامداری اش متهم است، و خود را گاها طنز گونه تنها دیکتاتوری می داند که پس از کناره گیری از قدرت زندانی یا اعدام نشده است! اما از آن احساس سرخوردگی نمی کند. او از آنچه که خود "کنترل دموکراسی" نامیده و سرلوحه کارش در 22 سال زمامداری اش بوده همچنان دفاع می کند و آنرا لازمه و زمینه ساز توسعه مدنی کشوری چند نژادی، جند زبانی و چند مذهبی می داند که به معنی واقعی کلمه تازه به دوران رسیده و می بایست در دنیایی پر تلاطم و پر رقابت فرایند و پله های توسعه را یکی پس از دیگری در می نوردید.

البته شاید او چون لازم می دید، دیکتاتور مآب می نمود و شاید هم بقیه، همانطور که غربی ها با نگرانی از "ماهاتیریسم" می گویند، او را چنین می نمایانند، اما نگاهی به سرنوشت کنونی مالزی در مقایسه با دیگر کشورهای تحت سلطه خودکامگان همچون عراق، شیلی و اوگاندا حکایت از چیز دیگری دارد. چطور می توان او را که به قول هر ناظر منصف داخلی و خارجی، معمار مالزی نوین است که مالزی را از هیچ به همه چیز رساند، او را که توانست اقتصاد صد درصد وابسته و ضعیف مبتنی بر کشاورزی و دامپروری این کشور را به اقتصاد نیمه صنعتی پیشرفته و در حال گذار به اقتصاد اطلاعاتی برساند، او که توانست مالزی را از یک کشور عقب افتاده در دهه 1970 به یکی از ببرهای به شدت در حال توسعه شرق آسیا در سال 2000 تبدیل کند، او که توانست مالزی را بدون هیچ گونه استقراض خارجی و تنها با اتکاء به "مدیریت انگیزه" و مدیریت منابع داخلی به عنوان موفق ترین کشور منطقه از بحران عظیم مالی سال 1997 عبور دهد، او که توانست مالزی را از کشوری که ایران تا قبل از انقلاب اسلامی حاضر به تاسیس سفارتخانه در آن نبود به یک کشور مدرن که اکنون سالانه 23 میلیون جهانگرد دارد، چهار میلیارد یورو تجهیزات الکترونیکی به آلمان! صادر می کند، صادرات تنها "دستکش آشپزخانه اش" به چهار میلیارد دلار می رسد، بزرگترین و بهترین فرودگاه جهان در آن واقع است و... و.... و بالاخره او که زمانی آرزوی داشتن شهری همچون تهران را داشت، اما اکنون تهران ها دارد! در ردیف صدام حسین، پینوشه و موگابه قرار داد.

او زبان برقراری ارتباط با ملتش و همه نسل ها را خوب می داند. با وجود کهولت سن، مخاطبانشان همیشه نسل جوان و رو به ترقی این کشور است. در فراخوان هایش اغلب جوانان و نسل روشنفکر این کشور لبیک می گویند. زمانی که عبدالله احمد بداوی، نجیب تون رزاق و دیگر رهبران فعلی این کشور به از دست دادن فضای مجازی برای برنامه های انتخاباتی خود اذعان می کنند، ماهاتیر وبلاگ شخصی اش در هفته میزبان بیش از یک میلیون نفر بود!

آری او به واقع تمام ویژگیهای یک رهبر کامل، روشن بین، دور نگر و مدرن را دارا بوده وهست. او زمانی که در اوج قدرت بود، با دور اندیشی تمام رهبرانی (همچون بداوی، نجیب رزاق و محی الدین یاسین و....) در دامن خود پرورش داد که اکنون مالزی می تواند کم و بیش به آنها تکیه کند. مالزی اکنون بر خلاف بسیاری از کشورهای همسطح و هم رده خود که تنها دو یا سه دهه پس از استقلال با قحط الرجالی مواجه و به سمت اضمحلال پیش می روند، رهبرانی پرورش یافته دارد که می توانند با اطمینان ادامه دهنده همان راهی باشند که پیشینیانشان با روشن بینی برای این ملت ترسیم کرده اند.

البته ماهاتیر تنها یک رهبر مالزیایی نیست. در آن سوی مرزها، اندونزیایی ها، فیلیپینی ها، تایلندی ها، و حتی سنگاپوری ها همه حسرت رهبرانی همچون او را می خورند که می توانستند کشور آنها را نیز از ورطه بحران های پی درپی سیاسی و اقتصادی، دسیسه های خارجی و وابستگی به خارج رهانیده و در یک کلام استقلال آنها را تا مدت ها تضمین کند. ژاپنیها، چینی ها، ایرانیها، پاکستانی ها و اعراب وی را به نیکی می شناسند. غربی ها نیز و بویژه بیل کلینتون، ال گور و تونی بلر او و توانمندیهایش و هوش اعوجاج انگیزش را به خوبی می شناسند و خوب نیز به یاد دارند! کمتر رهبر بلند پایه سیاسی حاضر است به مالزی سفر کرده، اما دستکم یکبار با ماهاتیر دیدار نداشته باشد. بسیاری نیز دستاوردهای سفر ماهاتیر به هر کشور خارجی را حتی در حال حاضر بسیار پربارتر و پر ثمرتر از نخست وزیر و دیگر رهبران در قدرت این کشور می دانند.

ماهاتیرهمچنان فرمان اصلی جهت دهی مالزی را در دست دارد. او راهنما و نظاره گر خوب، تیز بین و نکته سنجی برای هدایت این ملت در بزنگاه های تاریخی و مواقع سخت و دشوار است. او جهت ها را خوب می شناسد، توطئه ها را خوب تشخیص می دهد و به موقع زبان به سخن می گشاید. مالزیایی ها کنون می توانند اطمینان خاطر داشته باشند که در سایه رهبری همچون ماهاتیر، کشورشان از گزند هر حادثه و توطئه ای مصون خواهد بود. او نیز می تواند، هر چند با کمی دلهره و نگرانی!، اطمینان داشته باشد که کشورش در سایه رهبرانی که خود پرورش داده، آرمان اصلی ملتش، استقلال، آزادی و سربلندی را هرچند همراه با فراز و نشیب دنبال کرده و به سرانجام خواهند رساند.

او هم اکنون و همه روزه از طبقه 86 برج های دوقولو پتروناس با چشم اندازی وسیع و بسیار دیدنی شهر مدرن کوالالامپور به همراه برج های سر به فلک کشیده آن را به عنوان تنها بخشی از حاصل یک عمر مبارزه، تلاش و برنامه ریزی خود به نظاره می نشیند و بی صبرانه انتظار سال 2020 را می کشد تا مالزی را در اوج و به عنوان یکی از چند کشور اول دنیا! و نه منطقه ببیند। ان شاء الله خدایش عمر دهد.

لینک دیدار با ماهاتیر محمد را در اینجا ببینید